تبليغاتX
استخوان خوک در دستهای جذامی
می تونید ارتباطی با این متن برقرار کنید؟

گوش با من دار! سخنی که می گویم نه از آشفتگی خوابهایم و نه از تلخی لحظه های انتظار است. می دانم که عصرها از خودمرگی برمی گردی و گوشهایت پر است از تمام آنچه که من خواهم گفت. پس... هیچ نمی گویم. همان یک لحظه اول که گوش به من داشتی کافی بود!

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 22:6 توسط سارا آقامحمدی |

تام کروز: عربها ریشه و پایه گذار تروریسم هستند ؛ اونا به هیچکس رحم نمیکنند
امیدوارم که اسرائیل همه اونا رو نابود کنه

آنتونی هاپکینز: اسرائیل به معنی جنگ و کشتار و ویرانیست و ما امریکاییها پشتیبان این کشتار هستیم
من از این که امریکایی هستم .شرمنده ام

ویل اسمیت: هر دو طرف مقصرند و باید هر چه زودتر به این جنگ و خونریزی خاتمه دهند .

آنجلینا جولی: عرب ها و مسلمانان تروریست نیستند .جهان در مقابل اسراییل باید متحد گردد

 

جرج کلونی: بوش ، اریل شارون؛ بلر و رایس  اسم هایی هستند که تاریخ آنها را لعنت خواهد کرد

 

ریچارد گر: اعراب به دنیا تحمیل شدن .پس باید نابود بشن

شون کانری: ما از موضع قدرت حرف میزنیم . اگه ما طرف ضعیف بودیم چی میگفتیم؟؟

 

مل گیبسون: صهیونیست ها عامل اصلی ویرانی ها هستند .آرزو میکنم بتونم در مقابل آن ها بجنگم

آل پا چینو: شما یه نگاهی به تاریخ اسرائیل بندازین تا بفهمین کی تروریسته

داستین هافمن: از روزی که کشور اسراییل به وجود آمد .انسانیت نابود شد

 

  کینو ریوز: اگه عرب ها قدرت داشتند تا حالا دنیا رو نابود کرده بودن بنابراین ما باید اونا رو از بین ببریم

هریسون فورد: عربها از حیوانات هم کثیف ترند و ما جهود ها انسانهای برگزیده خدا هسیتیم
پس قابل مقایسه با ما نیستند

آرنولد شوارتزینگر: عربها تروریست هستند و اسرائیل جهان را امن تر ساخته است. آفرین به اسرائیل

ساندرا بالاک:  من اطلاع دقیقی دربارۀ این موضوع ندارم ؛فقط میگم جنگ باید تموم شه
 تا  خونریزی وتلفات دو طرف خاتمه پیدا کنه

واقعا بعضی ها کورند؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 14:32 توسط سارا آقامحمدی |

 ۱ - خود آگاهی یکی از  فاکتورهای اصلی هوش هیجانی است که می تواند پیش زمینه ای برای بقیه توانمندیهای هیجانی هم باشد. این مفهوم به آگاهی ما از حالات هیجانی و احساساتی که در هر لحظه محرک رفتارهای ما هستند اشاره دارد و اولین راهی که برای تقویت آن توصیه می شود فکر کردن به  حالات خود است. کسانی که به رفتارهای روزمره خود فکر می کنند و به دنبال یافتن ریشه ها هستند هیجانات خود را بهتر می شناسند و در نتیجه رفتارهای عاقلانه تری از نظر هیجانی دارند. (البته تا حدی که به وسواس نزدیک نشود.)
۲ - اولین بار "یونگ" به اصل تعارض به عنوان یک نیروی لیبیدویی و پیش برنده در زندگی اشاره کرد و گفت که هر کس به دنبال گریز از تعارض و رسیدن به یک حالت تعادل است که در نتیجه هماهنگ شدن همه بخشهای شخصیت و تحقق "خویشتن" رخ می دهد. حالتی که اتفاقا هیچوقت به آن نمی رسیم و  و فقط نزدیک می شویم چون اگر برسیم تعارض حل شده و دیگر نیروی زندگی وجود ندارد. "هنری موری" هم در یکی از سه اصل مهم نظریه خود به همین نکته اشاره می کند و می گوید چیزی که برای شخص ارضا کننده است تلاش برای حل تعارض است و نه رسیدن به بی  تعارضی. چرا که شرایط بدون تضاد خود اضطراب آور است.

۳- فکر کردن به تعارض بخشی جدا نشدنی از تلاش برای حل آن است و اتفاقا می تواند ارضا کننده هم باشد. تمام حرکت ما به سوی کمال در تعارضی به تعبیر من شیرین پیچیده شده. ما در رودخانه ای به سمت دریا در حرکتیم و در این مسیر گاه به موانعی برخورد می کنیم. رد شدن از این مانع گاه به تدبیر و راه حل نیاز دارد. و گاه به آرامش و صبر. گاهی لازم است آستینها را بالا بزنیم و سنگ را برداریم. و گاه باید خود را به جریان آب بسپاریم  و به سنگ کوبیده شویم یا راکد بمانیم تا سنگ کنار برود. و البته در هر دو حال باید مثل یک کودک از این بازی لذت برد و لبخند زد.
فکر کردن به همه چیزهای بد و حتی خوب بخشی از این "خود را به جریان آب سپردن" است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 18:4 توسط سارا آقامحمدی |

ماوجدنا... ( ما وجدنا... ماوجدنا...) لاکثرهم عن عهد

اکثر مردمان را در عهد استوار ندیدیم...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 16:12 توسط سارا آقامحمدی |

دنیای شما به اندازه استخوان خوک...

علی این جمله را قبل از شهادت فاطمه گفت یا بعد از آن؟

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 16:41 توسط سارا آقامحمدی |

دیشب تا ساعت ۱۲ فیلم ۳.۱۰ به یوما را نگاه کردم و تا صبح راسل کرو تمام خوابهایم را اشغال کرده بود ولی به هر حال نظریه فروم هم کم نظریه ای  نیست و هنوز یادم نرفته که دیشب شروعش کردم و همانطور که هفته های گذشته مدتی را با فروید و آدلر و هورنای زندگی کردم فروم هم باید برای خودش جایی در ذهنم داشته باشد! تا حتی اگر هیچوقت فرصت نکردم در رابطه با رشته ام کاری انجام دهم لااقل به خودم کمکی کرده باشم. به قول ابوریحان بیرونی آدم نظریه فروم را بداند و بمیرد بهتر از آن است که ندانسته از دنیا برود!

فروم می گوید انسان در رده حیوانات در بالاترین رتبه است و کمترین وابستگی را به غریزه و طبیعت دارد و همین آزادی که با پیشرفت تمدن بیشتر هم می شود روز به روز او را بیشتر دچار احساس تنهایی و انزوا می کند. درحالیکه مهمترین نیاز بشر از نظر فروم نیاز به حس تعلق داشتن و دوری از تنهایی است. برای حل این مشکل بهترین حالت این است که ضمن حفظ فردیت در تلاش برای بازگشت به طبیعت و برقراری ارتباط انسانی با همگان باشیم. اما راه دیگری هم هست که مردم آلمان در زمان نازی ها پیش گرفتند. توضیحی که بسیار به نظرم جالب آمد و در خیلی از موارد درست است. چیزی که در زمان جنگ جهانی فروم را بسیار آزار داد "تعصب هیستریکی" مردم آلمان بود ( این عبارت بهترین عبارتی بود که می شد به کار برد) که به وسیله آن از فردیت گذشتند و خود را در نیرویی برتر اگر چه نا حق ذوب کردند. به این وسیله فرد اگرچه از نظر رشد فردیت متوقف خواهد شد اما اضطراب تنهایی را بوسیله حس تعلق داشتن به آن نیروی برتر کاهش خواهد داد.

چیزی که می خواهم اضافه کنم این است که شاید هنر انسان همین جدا شدن از راهنماهای طبیعی و غریزی برای کمال باشد. از همه چیز جدا می شود و بعد با اختیار و عقل و دل مسیر دیگری را می یابد که به فراتر از طبیعت به اصل و به نور می رسد همانطور که سهروردی گفت.

بازگشت به طبیعت بدون شک در این مسیر کمک بزرگی است. مصداقش را همین چند هفته پیش در دشت پهناوری حس کردم. وقتی از دیدن وسعتی که در شهر از دیدنش محرومیم به وجد آمدم دوست داشتم روی زمین دراز بکشم و در زمین به عنوان یک نیروی بزرگ فرو بروم. و این همیان حس تعلق داشتن است.

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:58 توسط سارا آقامحمدی |

۱ـ گاهی باید همه چیز را از اول شروع کرد.

۲ـ چیزهایی که در ذهن آدم می مانند سه حالت دارند: چیزهایی که خیلی جالب اند. چیزهایی که خیلی درست و راهگشا هستند و چیزهایی که واقعی و قابل لمس هستند.

قانون ثبات انرژی از خیلی سال پیش در ذهنم ماند چون خیلی جالب بود. کلام امیر از همان لحظه ای که در کتاب مستور دیدمش درذهنم حک شد چون به شدت راهگشا و آزادی بخش بود. آنقدر که همان نیمه شب مثل وقتی که تیری از بدن کسی بیرون کشیده شود همه وابستگی ها از وجودم بیرون کشیده شد و مثل شخصیت اصلی کتاب "همه گرفتارند" کریستین بوبن به پرواز در آمدم. و قانون "ثبات لطف الهی" از همان لحظه ای که کشفش کردم در ذهنم ماند چون عجیب واقعی بود. شاید کمی کفر آمیز به نظر برسد اما صاحب انرژی خودش می داند که به بهانه این کلمات و الفاظ نمی تواند از شر بنده ای مثل من خلاص شود! "لطف الهی ثابت است. فقط از شکلی به شکل دیگر تغییر می کند." امروز یک چیز می خواهی و فردا چیز دیگری نصیبت می شود و فردا چیز سومی که البته بابت به دست آوردن آخری باید منتظر از دست دادن چیز دیگری باشی. چیزی که امروز دارم از بس که آرمانی و دور از ذهن بود هرگز از خدا نخواستمش. اما امروز دارمش. و چیز دیگری که همیشه خواستمش امروز از دست دادمش. و حالا نمی دانم بابت به دست آوردن اولی شکر کنم یا بابت از دست دادن دومی گله؟ و این تناقض چنان مغزم را قلقلک می دهد که بی اختیار می زنم زیر خنده و پشت سرم صدای خنده فرشته ها بلند می شود و بعد ... لبخند خدا را می بینم که به اندازه هزار تا خورشید نورانی است. دارد کیف می کند از این بازی ای که با من شروع کرده و وای که چه لذت کشنده ای دارد بازیچه خدا شدن! حس می کنم خدا ازم خوشش آمده که مثل خیلی ها تقلا نمی کنم و خودم را سپرده ام دستش که هر چه می خواهد بکند و همگی (من و او و فرشته ها) کمی بخندیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 22:4 توسط سارا آقامحمدی |