عاشق شوی و در پی اش اهل نبرد نباشی
سخت است زندگی ولی به خداوند ممکن است
قلبی بزرگ داشته باشی و سرد نباشی
آخر چگونه می شود از هوش عشق رفت
یکباره سخت باشی و هیچ اهل درد نباشی
وقتی کسی درون دلت زیست می کند
آنوقت می شود که تو باشی و فرد نباشی
مرد است و حرف و قرار است و عاشقی
از تو توقع نداشتم که مرد نباشی!
همیشه این سوال برایم مطرح بوده که بالاخره انسان کدامیک از این چیزهایی است که نظریه پردازان گفته اند: آن موجود عجیب و غریبی که فروید توصیف کرده و خودش هم گفته که مزخرف ترین موجود دنیاست، یا آن قهرمان شکست ناپذیری که فرانکل می گوید و قادر است حتی در سخت ترین شرایط خویشتن خویش را سامان دهد؟
حالا فکر می کنم شخصیت هر آدمی لایه های مختلفی دارد و هر کدام از نظریه پردازان تنها یکی از این لایه ها را توصیف کرده اند. ادم مثبت ان است که لایه های فرویدی را کنترل کند و لایه های فرانکلی را تقویت. اما بعضی ها ( شاید از شدت ارادت به فروید) اجازه داده اند که به یک نمونه کلاسیک نظریه شخصیت فروید ( البته فقط در بخشهای منفی) تبدیل شوند. ترکیبی اعجاب انگیز از حسادت، پرخاشگری، عقده های کودکی و انتقال( به شکل اشتباه گرفتن ترحم و قدرت نمایی با عشق). بعضی ها هم از ترس روبرو شدن با ضعف ها و کاستی ها به کلی صورت مسئله را پاک می کنند. می نشینند کنار و خودشان را آدمهای مرموزی نشان می دهند که راز بزرگی در دل دارند که دل سنگ را می ترکاند و آنها آنقدر خوبند که هیچ نمی گویند تا کسی آزار نبیند! غافل از آنکه هیچ رازی و هیچ حقیقتی وجود ندارد غیر از ترس تو!
و در این شرایط چقدر سخت است با فرویدی ها فرانکلی رفتار کردن!
شیرینی خواستگاریش مزه حلوا می داد.
و او اولی را که خورد ...
مرد.
زندگی گاهی بیش از حد شبیه داستان دوزخ ژان پل سارتر می شود. جهنمی که چیزی جز زندگی با آدمهایی که دوستشان نداری نیست. و من بلند تر از قبل با خودم تکرار می کنم: استخوان خوک در دستهای جذامی... استخوان خوک در دستهای جذامی... استخوان خوک...