فروم می گوید انسان در رده حیوانات در بالاترین رتبه است و کمترین وابستگی را به غریزه و طبیعت دارد و همین آزادی که با پیشرفت تمدن بیشتر هم می شود روز به روز او را بیشتر دچار احساس تنهایی و انزوا می کند. درحالیکه مهمترین نیاز بشر از نظر فروم نیاز به حس تعلق داشتن و دوری از تنهایی است. برای حل این مشکل بهترین حالت این است که ضمن حفظ فردیت در تلاش برای بازگشت به طبیعت و برقراری ارتباط انسانی با همگان باشیم. اما راه دیگری هم هست که مردم آلمان در زمان نازی ها پیش گرفتند. توضیحی که بسیار به نظرم جالب آمد و در خیلی از موارد درست است. چیزی که در زمان جنگ جهانی فروم را بسیار آزار داد "تعصب هیستریکی" مردم آلمان بود ( این عبارت بهترین عبارتی بود که می شد به کار برد) که به وسیله آن از فردیت گذشتند و خود را در نیرویی برتر اگر چه نا حق ذوب کردند. به این وسیله فرد اگرچه از نظر رشد فردیت متوقف خواهد شد اما اضطراب تنهایی را بوسیله حس تعلق داشتن به آن نیروی برتر کاهش خواهد داد.
چیزی که می خواهم اضافه کنم این است که شاید هنر انسان همین جدا شدن از راهنماهای طبیعی و غریزی برای کمال باشد. از همه چیز جدا می شود و بعد با اختیار و عقل و دل مسیر دیگری را می یابد که به فراتر از طبیعت به اصل و به نور می رسد همانطور که سهروردی گفت.
بازگشت به طبیعت بدون شک در این مسیر کمک بزرگی است. مصداقش را همین چند هفته پیش در دشت پهناوری حس کردم. وقتی از دیدن وسعتی که در شهر از دیدنش محرومیم به وجد آمدم دوست داشتم روی زمین دراز بکشم و در زمین به عنوان یک نیروی بزرگ فرو بروم. و این همیان حس تعلق داشتن است.