تبليغاتX
استخوان خوک در دستهای جذامی - آزادی در برابر امنیت
دیشب تا ساعت ۱۲ فیلم ۳.۱۰ به یوما را نگاه کردم و تا صبح راسل کرو تمام خوابهایم را اشغال کرده بود ولی به هر حال نظریه فروم هم کم نظریه ای  نیست و هنوز یادم نرفته که دیشب شروعش کردم و همانطور که هفته های گذشته مدتی را با فروید و آدلر و هورنای زندگی کردم فروم هم باید برای خودش جایی در ذهنم داشته باشد! تا حتی اگر هیچوقت فرصت نکردم در رابطه با رشته ام کاری انجام دهم لااقل به خودم کمکی کرده باشم. به قول ابوریحان بیرونی آدم نظریه فروم را بداند و بمیرد بهتر از آن است که ندانسته از دنیا برود!

فروم می گوید انسان در رده حیوانات در بالاترین رتبه است و کمترین وابستگی را به غریزه و طبیعت دارد و همین آزادی که با پیشرفت تمدن بیشتر هم می شود روز به روز او را بیشتر دچار احساس تنهایی و انزوا می کند. درحالیکه مهمترین نیاز بشر از نظر فروم نیاز به حس تعلق داشتن و دوری از تنهایی است. برای حل این مشکل بهترین حالت این است که ضمن حفظ فردیت در تلاش برای بازگشت به طبیعت و برقراری ارتباط انسانی با همگان باشیم. اما راه دیگری هم هست که مردم آلمان در زمان نازی ها پیش گرفتند. توضیحی که بسیار به نظرم جالب آمد و در خیلی از موارد درست است. چیزی که در زمان جنگ جهانی فروم را بسیار آزار داد "تعصب هیستریکی" مردم آلمان بود ( این عبارت بهترین عبارتی بود که می شد به کار برد) که به وسیله آن از فردیت گذشتند و خود را در نیرویی برتر اگر چه نا حق ذوب کردند. به این وسیله فرد اگرچه از نظر رشد فردیت متوقف خواهد شد اما اضطراب تنهایی را بوسیله حس تعلق داشتن به آن نیروی برتر کاهش خواهد داد.

چیزی که می خواهم اضافه کنم این است که شاید هنر انسان همین جدا شدن از راهنماهای طبیعی و غریزی برای کمال باشد. از همه چیز جدا می شود و بعد با اختیار و عقل و دل مسیر دیگری را می یابد که به فراتر از طبیعت به اصل و به نور می رسد همانطور که سهروردی گفت.

بازگشت به طبیعت بدون شک در این مسیر کمک بزرگی است. مصداقش را همین چند هفته پیش در دشت پهناوری حس کردم. وقتی از دیدن وسعتی که در شهر از دیدنش محرومیم به وجد آمدم دوست داشتم روی زمین دراز بکشم و در زمین به عنوان یک نیروی بزرگ فرو بروم. و این همیان حس تعلق داشتن است.

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:58 توسط سارا آقامحمدی |