تبليغاتX
استخوان خوک در دستهای جذامی - آدمهای تنبل فکر نمی کنند!
 ۱ - خود آگاهی یکی از  فاکتورهای اصلی هوش هیجانی است که می تواند پیش زمینه ای برای بقیه توانمندیهای هیجانی هم باشد. این مفهوم به آگاهی ما از حالات هیجانی و احساساتی که در هر لحظه محرک رفتارهای ما هستند اشاره دارد و اولین راهی که برای تقویت آن توصیه می شود فکر کردن به  حالات خود است. کسانی که به رفتارهای روزمره خود فکر می کنند و به دنبال یافتن ریشه ها هستند هیجانات خود را بهتر می شناسند و در نتیجه رفتارهای عاقلانه تری از نظر هیجانی دارند. (البته تا حدی که به وسواس نزدیک نشود.)
۲ - اولین بار "یونگ" به اصل تعارض به عنوان یک نیروی لیبیدویی و پیش برنده در زندگی اشاره کرد و گفت که هر کس به دنبال گریز از تعارض و رسیدن به یک حالت تعادل است که در نتیجه هماهنگ شدن همه بخشهای شخصیت و تحقق "خویشتن" رخ می دهد. حالتی که اتفاقا هیچوقت به آن نمی رسیم و  و فقط نزدیک می شویم چون اگر برسیم تعارض حل شده و دیگر نیروی زندگی وجود ندارد. "هنری موری" هم در یکی از سه اصل مهم نظریه خود به همین نکته اشاره می کند و می گوید چیزی که برای شخص ارضا کننده است تلاش برای حل تعارض است و نه رسیدن به بی  تعارضی. چرا که شرایط بدون تضاد خود اضطراب آور است.

۳- فکر کردن به تعارض بخشی جدا نشدنی از تلاش برای حل آن است و اتفاقا می تواند ارضا کننده هم باشد. تمام حرکت ما به سوی کمال در تعارضی به تعبیر من شیرین پیچیده شده. ما در رودخانه ای به سمت دریا در حرکتیم و در این مسیر گاه به موانعی برخورد می کنیم. رد شدن از این مانع گاه به تدبیر و راه حل نیاز دارد. و گاه به آرامش و صبر. گاهی لازم است آستینها را بالا بزنیم و سنگ را برداریم. و گاه باید خود را به جریان آب بسپاریم  و به سنگ کوبیده شویم یا راکد بمانیم تا سنگ کنار برود. و البته در هر دو حال باید مثل یک کودک از این بازی لذت برد و لبخند زد.
فکر کردن به همه چیزهای بد و حتی خوب بخشی از این "خود را به جریان آب سپردن" است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 18:4 توسط سارا آقامحمدی |